تبليغاتX
در جدال با ترس

در جدال با ترس

خداحافظ خانه نازنينم

  نمي دونستم اينقدر به اينجا وابسته شدم. نميدونستم پاره اي از تنم شده. نمي دونستم كه اگه مي دونستم پيش بيني هم مي كردم كه اين هم مثه همه چيزاي ديگه تنهام مي ذاره و قلبم رو با خودش مي كنه. بايد برم از اينجا اما.

توضيحش سخته، اما مجبورم.

خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 10:22  توسط me  | 

بالاخره يه بازي حال ما رو سر جاش آورد. دست بر و بچ اسلووني و آمريكا درد نكنه :دي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 22:7  توسط me  | 

اوديپ

ديروز كه داشتم فوتبال اسپانيا سوئيس رو نگاه مي كردم،‌ انگار يهو يه گرداب خاطره پرتم كرد به 10 سال قبل. سالها دبيرستان كه حتي بچه مثبت خارج از رده‌اي مثه من هم داغ فوتبال بود و حداقل 10-12 تا تيم اروپايي رو مي شناخت و يكيشونو مي پرستيد و شب امتحان تا ساعت دو و نيم مي نشست مثلا فوتبال يووه و رئال نگاه مي كرد و جام جهاني عشقش بود و . . . اصلا ناياب از نسل ما كسي كه عاشق تيم ايتاليا نبوده باشه با اون مجمع زيبايي دست اول براي نسلي كه هنوز تلويزيونش تازه شبكه3  دار شده بود و داشتن ويدئو، ممنوع هوس انگيزي بود كه اونم تازه با هزار و يك بدبختي اگه زرنگ بودي فيلم-فارسياي بهروز وثوق و فردين گيرت ميومد و تلويزيون پر بود از مردهاي خاكي ريشوي اخمو. بازم لازمه بگم؟ لازمه بيشتر توضيح بدم تا كسي بتونه اوج جذابيت تيمي رو درك كنه كه بازيكناش روبرتو باجو بود (با اون جذابيت متفاوت و تك گوشواره و شهرت بودايي بودن) و پائولو مالديني (محبوب بي رقيب هزاران هزار دختر ايراني) و فرانچسكو توتي (آااخ، توتي نازنين كه من هميشه فكر ميكردم بايد نيمرخش رو بزنن رو سكه تا تصوير جوليوس سزاريش كامل بشه) و كاناواروي هنوز غير كچل و خيل عظيم ديگه‌اي كه حالا اونقدر مشهور نبودن (كه پيپوي محبوب منم جزوشون بود). هنوزم كه هنوزه فكر مي كنم چه دوران بلوغي داشتيم ما، خداييش تفاوت نسل ما با بچه هايي 4-5 سال كوچكتر، بچه هاي نسل بعد از جنگ خيلي غريبه. نسلي كه بچه تر كه بود يه جامدادي آهن ربا دار بزرگترين داراييش بود و بزرگتر كه شد پوستر فوتباليستا مهمترين طغيان دوران نوجوانيش. 

خلاصه داشتم مي گفتم، يهو انگار پرت شدم به 10 سال پيش. اون موقع كه به غير از علاقه محجوب و مهجوري كه به فوتبال داشتم، شاعركي هم بودم. بازي ايتاليا و فرانسه بود تو جام نود و هشت (اگه اشتباه نكنم). كار به پنالتي كشيده بود، لحظه ها چنان كش مي اومدن كهصداي وحشتناك ناخن كشيدنشون رو ديوار رو مي شنيدي. دروازه بان بوفون بود؟ يادم نيست، اما شك و دودلي، وحشت لحظه‌ي قبل از پرتاب پنالتي ها رو يادمه. به دور سوم پنالتي ها كه كشيد من ديگه طاقت نداشتم. رفتم تو اتاقم، درو بستم و نشستم به نوشتن. اسمشو گذاشتم اوديپ (هنوز روانشناس نشده بودم اون موقعا،‌اما انگار ...).

لرزش آشكار عضلات

و بغض پنهان

چشمهاي خيره

در حالي كه سرنوشت، نتيجه را از پيش تعيين كرده.

اضطرابي بيهوده،

در زماني كه ميداني بايد، همه چيز به پايان برسد.

بايد از همان ابتدا چشمهايت را از كاسه بيرون ميكشيدي

تا نبيني

كه اين پايان محتوم است

و تو سرانجام

در بستري از بيهودگي

با مادرت همخوا-به خواهي شد

بايد از همان ابتدا كور به دنيا مي آمدي

تابتوانيانكار كني

و دستهايت را در خون پدر بشويي.

شايد اين طور بهتر بود

چرا كه باز هم جنايت بهتر است

اما چه افسوسي

تو گذر بي رح سرنوشت را ديده بودي

در لحظه‌اي كه چرخهاي ارابه اش تو را له مي كرد

پس داس دستهايت را در مزرعه چشمانت به حركت درنياور

و خنجرها را اين بار در قلبت فرو كن

بگذرا براي يك بار هم كه شده

سرنوشت جا بماند

و با چشمخانه هاي خاليش ببيند

كه انسان

سرنوشت را

از سر نوشت.


پي نوشت1: البته همونطور كه همه مي دونن،‌اون بازي رو فرانسه برد.

پي نوشت2: من هنوزم با يادآوري پيپو، درونم گرم مي شه.

پي نوشت3: اما حيف كه ديگه هيچ فوتبالي نمي تونم درون رخوت زده‌م رو به هيجان بياره.



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 11:29  توسط me  | 

حريق


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 0:7  توسط me  | 

فعلن كه نشستم زير خنكي باد كولرو واسه خودم ول مي گردمو هر مسئوليتي هم، گورباباي مسئوليت.

گاهي اوقات اينجوري هم مي شه خوشبخت بود :دي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 18:46  توسط me  | 

ما و آوار تاريخ

تنها در جهان سوم است كه تاريخ جزئي لاينفك از زندگي مردمان است. كسي هست از بين ما كه از ديروز تا به حال صدبار فكر نكرده باشد امروز بيست و دوم خرداد است؟ كسي هست كه با اشك و حسرت يا شايد هم با شادي ورد نگرفته باشد كه يك سال گذشت؟ كسي هست كه لابلاي خاطره هاي يك سال گذشته چمباتمه نزده باشد، اشك نريخته باشد، نخنديده باشد؟ كسي هست كه به ياد دوشنبه سبز هجدهم گلويش به هم فشرده نشود؟ 

و همينطور نسل به نسل كه عقب بروي اين داستان مدام و مدام تكرار مي شود. كدامينمان داغ 18 تير را بر بدن ندارد؟ چه كسي دوم خرداد را فراموش كرده است؟ يا سوم خرداد را؟ بيست و دوم بهمن؟ 28 مرداد؟ باز هم عقب تر برويم؟ باشد، سه شهريور بيست را؟ عقب تر برويم؟ 2 تير 1287 (به توپ بستن مجلس)؟ 14 مهر 1285 (فرمان مشروطيت)؟ و صد سال است، صد سال كه بار حادثه بر دوش، داغ تاريخ را بر بدن مي بريم. صد سااال. صد سال است كه از بس كه از خون جوانان وطن لاله دميد، ما مانديم و يك دنياي قرمز قرمز. ما مانديم و گلوهاي گرفته كه هر از چندي به فريادي باز مي شود و بعد دوباره فريادش، بغضش در گلو خفه مي شود.

بس نيست؟ امروز بيست و دوم خرداد است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 18:11  توسط me  | 

آنكه نيست، نمي خواهد باشد. باقي بهانه است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 14:19  توسط me  | 

پارسال اين موقع

چه روز وحشتناكي بود پارسال اين موقع واسه من. اون فضاي خفه و اون تلفن ها و اون آوار خبرهاي دم به دم ترسناك، فاطمه يادت هست؟ احساس درماندگي وقتي كه مراقبا با كلي اميد ازت مي پرسيدن حالا اوضاع كلا چه طوره، يا درماندگي وقتي كه با خشم به تو شكايت مي كردن و تو مي دونستي كه از اين جا هيچ كاري از دستت بر نمياد. و بدتر از همه اون پيش آگهي خرد كننده شكست.

من فقط 2 تا 10 ستاد بودم، اما مامان اينا كه اومدن دنبالم بريم خونه خرد بودم از اين بار كه چطور مي شه گفت كه عقبيم، كه منطقه به منطقه تهران كه زنگ مي زني از 12 به پايين صحبت غلبه رقيب هست، به شهرستانها كه زنگ مي زني همه مي خوان با اميد به تهران روحيه‌شون رو جبران كنن، به روستاها كه زنگ مي زني كه ديگر هيچ. چطور مي شه گفت از احساس درد اون مراقبي كه مي شد اشك رو از 700-800 كيلومتر پشت تلفن تو چشاش ديد و از تموم شدن تعرفه مي گفت و دعواي راي دهندگان و حسرت، از حجم خرد كننده اطلاعات دست اول لحظه به لحظه.

باز خدا رو شكر كه فقط تا 10 مونده بودم. مثه اينكه 12 ديگه تلفن ها هم قطع شده بود. اس.ام اس ها كه قرار بود سيستم اطلاعاتي باشه كه از ديروزش قطع شده بود. اس. ام . اس ها قطع شده بود تا ما ثانيه به ثانيه با پيگيري زنده تمام اونچه كه لحظه به لحظه در هر شهر و روستا و قبيله اي رخ مي داد، آماده باشيم. آماده باشيم براي اون چيزي كه فرداش اتفاق افتاد.

مامان اون شب تا صبح حتي پلك هم رو هم نذاشت. اما من تخت خوابيدم. تخت تخت تا با كابوس هاي وحشت و درماندگيم همراه باشم. دليلي براي بيدار موندن نبود، اون حجم انتظاري رو كه همه از نيمه شب بيست و دوم تا صبح بيست و سوم تجربه كردن، ما روز قبلش چشيده بوديم، تمام و كمال ديده بوديم. صبح هم كه بيدار شدم و چشماي قرمز و ناباور مامانو ديدم، .... خوب من ناباور نبودم، فقط درمانده، فقط خسته. خسته خسته خسته.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 20:0  توسط me  | 

مرغ سحر ناله سر مكن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 19:10  توسط me  | 

حل المسائل با طعم لارجر باكس

كلي به ريش نداشته خودم خنديدم وقتي اولين كامنت پست قبلي يه تبليغ عريض و طويل لارجر باكس بود. يعني كلا تو فكر فرو رفتم كه من اينقد اينجا آقا مي زنم، يا نكنه طرف فكر كرده اين مشكلات اولي و دومي و سومي مربوط به سايزن كه با لارجر باكس قراره حل بشه؟ يا شايدم لارجر باكس نوعي حل المسائله كه مشكلات از هر نوع رو حل مي كنه حتي اونايي كه صد وهشتاد درجه ربطي به سايز ندارن (:دي). 

حيف كه پاكش كردم، مگه نه شما هم مي تونستين نظر بدين :(

خلاصه، همين خنديدن به ريش نداشته خودمون باعث شد به اين بينش عميق روانكاوانه (!!!)  برسيم كه: آدم نباس اينقد خودشو جدي بگيره.

دست دوست لارجر باكسي درد نكنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 9:32  توسط me  | 

سوميش هم رسيد، مباركه

خدا جون، آخه چرا همچين مي كني؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 18:6  توسط me  | 

رساله اي اندر باب سرنوشت يا خدا به داد سوميش برسه

زمستون سه سال پيش بود. خوب يادمه كه هوا انقدر سرد بود كه من تو ماشين مي لرزيدم. شام با ابي رفته بوديم بيرون. شام آخر بود (تابلوي شام آخر داوينچي رو نمي گما).  وقتي گفت من دوست دختر دارم،  نمي تونم ادامه بدم انگار دنيا رو سرم خراب شد. بچه بودم آخه، هنوز اينقد پوست كلفت نشده بودم. فرداش تو مطب روانكاو گرام نشسته بودم با چشاي پف كرده و سرخ از اشك. بعد از جلسه بود، يادمه نشسته بودم كه يه كم حالم جا بياد برم يه آبي به سر و صورتم بزنم، روي پام كه تونستم وايسم تصميم بگيرم مي تونم با اين حال رانندگي كنم يا نه. مي گم كه، هنوز پوستم كلفت نشده بود. رضا زنگ زد. اول ميخواستم بذارم ميسد بشه، اما زنگش بدجوري سماجت داشت. گوشي رو كه ورداشتم انقد هول بود كه سلام و عليك هم نكرد، فقط گفت آقاجون فوت كرد، من دارم مي رم بليط هواپيما بگيرم. به خاله يه جوري بگو كه هول نكنه. آقاجون من مرده بود،‌ آقا جون نازنينم كه جبران نبود بابا،‌همه وجودش برام پدر بود، دوست بود، همدست شيطنتام و بچه بازيام، ... . نمي دونم چرا كسي فكر نكرده بود يه جوري بهم خبر بده كه هول نكنم. راه افتادم، رانندگي كردم، خبرو با كلي دلشوره و چه كنم چه كنم به مامان دادم، دنبال بليط هواپيما دويدم. بي خيال امتحان ترم اول بكوب رفتيم كرمونشاه اما بازم انقدر دير رسيديم كه فقط به مراسم تدفين رسيديم. همونم كم مونده بود كه از دست بديم. نشد يه دورم روشو ببينم. پس فرداي تدفين امتحان داشتيم. يادم نمي آيد كي اون درس لعنتي رو خوندم، فقط يادمه يه سه ساعتي تو فرودگاه نشستم كه بليط گير بيارم برگردم كه بتونم به امتحان برسم. هنوزم نمي دونم چطور امتحانو دادم و تازه يه 18.5 -19 گرفتم. فرداي امتحان گروه داشتيم. آش و لاش بودم، انگار يه جاي سالمم تو روحم باقي نمونده بود. مثه ديشب فكر مي كردم ديگه بدتر از اين نمي شه. كور خونده بودم.

داشتم مي گفتم جلسه گروه درماني بود و منم احمق، به اثرات افشاي خود معتقد،‌ شروع كردم هر آنچه رو كه توي كابوس هفته پيش گذشته بود تعريف كردن. تموم كه شد مريم چيزي گفت كه تا عمق وجودمو آتيش زد، حوصله تعريف كل ماجرا رو ندارم چون مثنوي صدمن كاغذ مي شه، اما طعنه وحشتناكي داشت حرفش، تهمت سختي بود. يعني واقعا نمي دونم چطور تحمل كردم،‌فقط تحمل كردم. نوبت كه به بيان بازخوردا نسبت به همديگه رسيد گفتم كه تا چه حد جمله مريم درونمو آزرده. گفتم كه با اين بار درد،‌توقع داشتم حداقل مي خواد انتقادم بكنه، كاش اولش يه همدردي مي گنجوند. همين، ازينم خنثي تر بود حرفم. چرخيد. به دكتر كه رسيد بهم گفت سعي كن نسبت به انتقادا پذيراتر باشي و گذشت. و تموم شد. تمام اون چيزي كه بهش مي‌گن رابطه درماني،‌بهش مي گن انتقال مثبت يا هر چرت و پرت ديگه اي تموم شد. يه رابطه عميق سه ساله تموم شد. و به همراهش تمام نصيحتايي كه توي گوشم خونده بودن كه مي شه اين ديواراي دژي رو كه دور خودت كشيدي فرو بريزي.

هيچ كدوم از اينها، صد البته به پاي داستان مردي كه توي جنگ موهاچ اسبش رو از دست داد نمي رسه (:دي) هيچ كدومش هم اونجور فاجعه اي نيست كه بخوام به خودم حق بدم براي اون چيزي كه اتفاق افتاد. اما مجموعه‌شون، مجموعه اين سه فقدان چنان به زمينم زد كه حداقل يه سال طول كشيد تا بتونم پاهامو اينقدر زيرم استوار كنم كه بشه از جا بلند شد و لرزان و تلوتلو خوران گام برداشت. شايدم دارم زيادي سخت مي‌گيرم،‌ شايدم همون رفتن آقا جون مي تونست كافي باشه براي نشستن و از جا بلند نشدن، گفتم كه هنوز پوستم كلفت نشده بود.

هنوزم كه هنوزه دارم فكر مي كنم چي شد كه اين همه حادثه يك جا اومدن، مگه نگفته‌ن كه لايكلف ا... الا وسعها، آخه خدا جون يكي يكي. قرباني مي گه توي اين coincidence ها بايد ردپاي ناخودآگاه رو پيدا كرد. اما من هرچي فكر مي كنم كه آخه ناخودآگاه من چه ربطي داره به دوست دختر داشتن پنهانكي يه نفر و رفتن بدون خداحافظي آقاجون نمي فهمم. حالا جلسه رو بذاريم كنار.

همه اينا رو گفتم كه پست دو تا قبليو توضيح بدم. ببخشيد روده درازي شد. كارتون تارزان رو ديدين؟ اونجايي كه جين، فرار كرده از دست يه گله ميمون عصباني، گير افتاده روي يه پرتگاه و مي گه ازاين بدتر نمي شه كه بارون مي گيره؟ داستان ديروز ما هم همين بود. بعد از اين سالها اينقد پوستم كلفت شده كه بدون خم به ابرو آوردن خرده شكسته هامو تو دست جمع كنم و به كارام برسم،‌اما واقعيت اينه ديروز واقعا باور داشتم كه غرور آخرين قطعه شكستني اما سالم وجودم بود كه اونم با باقي شكسته هاي دوباره و دوباره تودستم گرفتم و به خونه برگشتم. تا اين كه شب رسيد، شب رسيد با يك حادثه جديد،‌ حادثه اي كه صداي شكستنش چنان وحشتناك بود كه فهميدم اشتباه مي كردم، لابد هنوز يه قسمت سالم ناپيدا مونده بود كه صداي شكستنش مثه انفجار يك تن تي.ان.تي توي روان من پيچيد. آخه كي گفته بود كه  قلبه كه ميشكنه،‌ من اسكلت روحم شكست. تنها چيزي كه از آخرين تلاشهايم براي گشودن در دژ مونده بود، اعتمادم شكست. و چه قدر راست گفته بود اوني كه گفته بود دوستي مهمتر از عشق است، صداي انفجار مهيبش قابل مقايسه با هيچ شكستني نبود. البته گفتم كه،‌اينقد پوستم كلفت شده كه به هر زحمتي هست سر پا وايسم. اما مدام با خودم مي گم،‌خدا جان رحم كن، من طاقت سوميشو ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 1:44  توسط me  | 

خيلي با اين آهنگ شاهكار (:دي) حال مي كنم. شما هم لذت ببريد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 18:54  توسط me  | 

اکتشاف نیمه شبانگاهی

هر وقت انقد شکستی که فکر می کنی دیگه چیزی برای شکستن نمونده، سرنوشت یه سنگ دیگه بهت پرت می کنه که اثبات کنه در اشتباهی.

اینو من دیشب فهمیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 9:14  توسط me  | 

و من هنوز به اين اميد گام بر مي دارم، يكي بعد از ديگري،‌يكي بعد از ديگري

«تنها یک قدم
تا طلوع خورشید
صبح زیبایی و نور
تا خوشبختی و امید»


سرود ملي كدوم سال بود؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 22:43  توسط me  | 

چيني بند زده

داداشيييييييييييييييي، غرورم هم شكست. در عجبم ديگه چيزي براي شكستن مونده؟

كسي قرص فراموشي داره؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 15:53  توسط me  | 

مرسي داداش

امروز عجب حالي داد حرف زدن

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 19:9  توسط me  | 

روز مادر

يعني من هميشه خدا عاشق مامانم بوده‌م، از اين عشقا كه با يه حسرت هميشگي همراهه، نمي دونم اين حسرت از كجا اومده، شايد به خاطر اون تلخ تلخ سال 80 كه انگار يه بار براي هميشه از دستش دادم، يا شايدم به گذشته تر ها بر مي گرده. اون زماني كه همش منتظر بودم تا مامان از سركار، از بيمارستان، از كشيك برگرده. هميشه عاشقش بوده‌م اما نمي دونم چرا امروز حس و حال روز مادري ندارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 11:22  توسط me  | 

ماجراي امروز منو مصاحبه

يعني يه جوك تمام عيار بود مصاحبه امروز بنده. نمي دونم اين خلايق كلا اينقد بامزه‌ن يا چشمشون به من افتاده بود انقد طناز شده بودن. فكر كن وارد شدم، يه ميز كوچول، هفت نفر آدم گنده گنده كه به زور تنگ هم چپيدن دورش، ميركمالي هم اون وسط عين اين ناظم مدرسه ها كه يه خط كش مي گيرن دستشون بچه ها رو به صف كنن، . . . خلاصه وارد شدم و نشستم، بعد مير كمالي مي گه مي شه اسمتون رو يه مرتبه بلند بگين. (:دي) مي گم فاطمه حمزوي عابدي، بعد اين اساتيد محترم عين اين بچه كلاس اوليهايي كه دارن اولين املاهاشونو مي نويسن، هر كدوم با آهنگ و سرعت خودش بلند بلند براي خودش تقرير مي كنه فا   ط    م   ي   حم ز  وي  ي (يكي مي پرسه ادامه‌ش چي بود، اون يكي حمزوي رو جا انداخته، قرباني اين وسط دراومده كه عابدي چي بودي؟) عاااااااااااا ب دي. خلاصه از اين مرحله‌ي خطير كه گذشتيم جناب آقاي دكتر ميركمالي بازجويي رو بدون فوت وقت شروع كرد. يعني خداييش سوالاش طوري بود كه جواب يه كلمه اي مي شد دو تا من تعجب مي كردم. اينم شرح ماوقع:

-ديپلمت چي بود؟

 رياضي فيزيك

معدل؟

19.39

كارشناسي؟

روانشناسي همينجا (در اينجا دكتر از اين كه من به اجازه خودم يه كلمه اضافه كردم سخت برافروخته شد و نگاهش رو كه تاكيد داره بهت بفهمونه هيچ وقت به صورت يه دختر نمي اندازه به اندازه نيم سانت از روي برگه‌ش بلند كرد و نيمه چشم غره‌اي رفت و بعد دوباره ادامه داد)

روانشناسي چي؟

باليني

معدل؟

19.30

كارشناسي ارشد؟

روانشناسي باليني

معدل؟

...

و خلاصه همينطوري ادامه داد.

حالا در نظر داشته باشيد كه در همين حين دكتر پورحسين داشت كنار دست من پرپر مي زد كه افتخارات منو بكنه تو چشم ميركمالي كه ميركمالي هم هي با خونسردي تمام مي گفت صبر كنين به نوبت. يعني اگه گوشه تقديرنامه‌ي المپياد من نرفت چشم ميركمالي رو كور كنه قشنگ لطف خداوندي بود كه اين مصاحبه تموم بشه ما خيلي علاف نشيم.

به قسمت مقالات كه رسيد جو بسيار لطيف جلسه لطيف تر شد. به خدا، احتياج به يه گزارش تصويري كامل داره، اينطوري نمي تونين اوج طنز بودن داستانو بگيرين. 

ميركمالي: چندتا مقاله داخلي دارين؟

3 تا

خارجي؟

يكي

خلاصه خارجي؟ (منظورش همون همايش بود)

2 تا

تهراني مي گه خارجياش چندتا بود؟، بشارت مي گه اون كنفرانس خارجيه نه خلاصه، ميركمالي مي گه يه دور ديگه بگو چندتا داخلي، پورحسين: بالاخره چندتا آي.اس.آي بود، رحيم نژاد: خانوم حمزوي يه دور ديگه بگو، ميركمالي: صب كنين به نوبت، بهرامي: چندتا داخلي؟. قرباني مقاله انگليسيه رو كه خودش مولف اولش بود برداشته با دقت تمام مي خونه مي گه اما اين مقاله‌ش خيلي توپه ها، مجله توپي هم چاپ شده. كه من كه شديدا گه گيجه گرفته بودم كه بالاخره جواب كي رو بدم با اين حرف قرباني ديگه كنترلم تموم شد، يهو پقي زدم زير خنده. رحيمي نژاد: مقاله انگليسيشو بدين من ببينم. ميركمالي: يه دور از اول بگو چندتا مقاله داشتي؟

مي گم سه تا داخلي، هنوز جمله‌مو ادامه ندادم كه بشارت مي گه بذار اول من اين سه تا رو بين مداركت پيدا كنم. بعد هي مي گرده مي گه اين كه دوتاس. منو مي گي، هول هول خم شدم رو ميز، قشنگ از رو قرباني رد شدم لابلاي دست بشارت دنبال سوميش مي گردم. پيداش مي كنم مي دم دست بشارت. مي گه اين كه انگليسيه، مي گم بله، مجله‌اش ايرانيه اما به زبان انگليسي چاپ مي كنه. ميركمالي مي گه يعني يكي به خارجياش اضافه كنم؟، تهراني مي گه آي.اس.آيه؟ مي گم نه، مجله‌اش فارسيه، يعني منظورم اينه كه ايرانيه، اما زبانش انگليسيه. ادامه مي دم يكي بين المللي، رحيمي نژاد مي گه اون مقاله رو بدين من ببينم. پورحسين مي گه آي. اس.آيه؟ قرباني مي گه بله، اونم چه مجله اي. رحيمي نژاد يه نگاه كج كج به مقاله مي كنه يه نيشخند مي زنه و مي‌گه: ا، خانم حمزوي چرا با دكتر قرباني كار كرديد؟ قرباني مي گه آره ديگه الان امتياز مقاله‌ت نصفه. رحيمي نژاد مي گه نه بابا كار با دكتر قرباني دوبرابر محسوب مي شه (مطمئنم تو دلش اضافه كرده، بس كه ازتون خركاري مي كشه). ادامه مي دم دو تام همايش خارجي دارم. ميركمالي مي گه خلاصه مقاله يا اصل؟ مي گم خلاصه مقاله، بشارت مي گه اصلشم چاپ مي شه. و دوباره اساتيد مشغول بحث مي شن كه اين دو تا رو بايد دو تا همايش حساب كنن، يا دو تا مقاله خارجي يا دو تا اكسپت مقاله خارجي يا جفتش. 

بالاخره به مرحله افتخارات رسيديم. من كه از ترس ميركمالي سعي مي كنم جملاتم در حد امكان از يكي دو كلمه بيشتر نشه مي گم مدال طلاي المپياد ادبيات، سال 88. ميركمالي مي گه مدركش، پورحسين يه دور مدركو به همه جهات مي چرخونه تا همه ببينن. قرباني مي گه حالا جدي جدي مدال طلا هم بهتون دادن؟ مي گم خوب كلش كه طلا نبود، زيرش برنز بود روش يه لايه آب طلا كشيدن. قرباني مي گه پس ما هم به تو نمره نمي ديم، جاش يه آب نمره مي ذاريم اين پايين. رستمي مي گه نه بابا بذار حداقل اونا طلاشو بهش ندادن ما يه نمره اي بهش بديم. ميركمالي مي گه اين مدال در چه سطحي بود، مي گم كشوري. ادامه مي دم رتبه 1 كنكور علوم انساني سال 82. دكتر پورحسين مي گه كنكور سراسري ها. ميركمالي به اندازه 1.5 سانت سرش رو از رو برگه‌ش بلند مي كنه و چپ چپ نگام مي كنه. دكتر پورحسين مي گه يعني من مطمئنم ايشون رو به زودي بايد براي چهره هاي ماندگار دعوت كنم. قرباني مي گه يعني الان. پورحسين مي گه آره بذار اين دكتراشو بگيره، بعدش دعوتش مي كنم، البته تو قسمت جوونا. نگاهاي چپ چپ ميركمالي ديگه تبديل به خنجر پروني شده‌ن.

بشارت بدجنسي مي كنه، مي گه شما به غير از اينجا كجا امتحان شركت كردين؟ مي گم شهيد بهشتي. مي گه نتيجه‌‌ش چي شد (حالا اصلن انگار نه انگار كه جواب همه اينا رو مي دونه). مي گم قبول شده‌م . ميركمالي مي گه اگه هم اينجا هم اونجا قبول بشي چي كار مي كني. دكتر رستمي مي گه قبول شده اونجا رو. بشارت مي گه خوب حالا كدومو انتخاب مي كني (واقعا كه داشت بدجنس بازي در مي آورد). منم ديدم هيچي بهتر از صداقت نيست. گفتم والا اگه من نخوام در نظر بگيرم كه الان تو مصاحبه‌مو خودم رو خيلي مصمم نشون بدم، حقيقت اينه كه نمي دونم. يهو همه شون انگار برق گرفته باشدشون سرشونو از رو برگه هاشون بلند كردن. حتي سر ميركمالي هم يه 10-15 سانتي بلند شد. يعني انگار فحش خواهر مادر داده باشيا، تا اون حد جو متشنج شده بود. تندي ادامه دادم خوب من اينجا رو دوست دارم، اساتيد رو مي شناسم باهاشون كار تحقيقي كرده‌م و اگه بخوام ادامه بدم خيلي راحت تر مي تونم پژوهش كنم. اما از اونطرف من چون به روانشناسي اجتماعي علاقمندم نمي دونم با چه رشته اي بهتر مي تونم اين علاقه‌مو به سرانجام برسونم. همه يه كم آروم گرفتن. تهراني گفت خوب حالا اينجا از لحاظ پژوهشي خوبه، شهيد بهشتي چيش خوبه كه تو شكي. گفتم همين كه گفتم ديگه مطمئن نيستم تو چه رشته اي بهتر مي تونم به روانشناسي اجتماعي بپردازم. قرباني نيم خيز شده مي گه اين مياد اينجا شما گوش ندين.

و خلاصه به اين ترتيب بود كه مصاحبه ما به پايان رسيد. البته يه متن كوتاه انگليسيم دادن بخونم و ترجمه كنم، اما واقعا نمي دونم از اين مصاحبه چه اطلاعاتي راجع به من دستشون اومد كه قبلا نداشتن، يا اگه داشته باشن مي تونه تو تصميم گيري بهشون كمك بكنه. و ا... اعلم


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 20:31  توسط me  | 

تنها مرا رها كن

ماييم و موج سودا

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 23:54  توسط me  |